ارمیاارمیا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

ارمیا مسافر کوچولو

رفتن خونه آنا

پنجشنبه 25 دي ماه سال 93 آنا همه رو بخاطر رفتن اشان به مكه ، شام دعوت كرده بود كه بچه ها كلي با هم بازي كردن و حسابي بهشون خوش گذشت جالي الشن و آرشام واقعا تو جمع بچه ها خالي بود . ...
1 اسفند 1393

رفتن خونه دختر عمه جون

چهارشنبه 17 ديماه سال 93 صبح اكبر، من و ارميا رو برد خونه فهيمه و هانيه قرار بود ساعت سه بياد دنبالمون كه تا اون موقع هم بچه ها رو آماده كرديم و منتظر بوديم كه هانيه بياد .( مامان و آبجي رضوان و آقا محمد هم رفته بودن فرودگاه كه بخاطر رفتن به مكه قرار بود واكسن بزنن و خودشون از انجا قرار بود بياد خونه دختر عمه ) تا اومدن خاله هانيه سر بچه ها رو با انداختن چند عكس مشغول كرديم . قربون اون خنده هاتون خونه خاله فهيمه بوديم كه آرمان يك عكس از بچگي هاي ارميا برامون فرستاد كه خودم اين عكس رو نداشتم و كلي ذوق كردم ( دست آرمان درد نكنه ) اينم عكسهاي يادگاري تو خونه دختر عمه ...
18 دی 1393

غذاي مورد علاقه ارميا

سه شنبه 16 ديماه سال 93 با اكبر رفته بوديم چهارراه شهناز، كار داشتيم كه به پيشنهاد ارميا رفتيم بيرون غذا خورديم .سري قبل خودم آورده بودمش اينجا ، كه براش كباب خريدم و آوردم خونه بهش دادم كه اين سري ميگفت نبريم خونه همين جا بخوريم و يك شيرين زبوني هايي ميكرد كه نگو  و نپرس . ارميا از فلفل دلمه اي  ( يا به قول خودش سبزها ) و پياز متنفره و كار من تو پختن غذاها خيلي سخته مثلا ماكاروني كه ميذارم سر خوردنش كلي مكافات داريم . برعكس من كه با گوشت ميانه اي ندارم ،‌ عاشق گوشته چه گوشت خورشتي چه كباب و چه جوجه . البته اين يك خوبي هم داره تو مسافرتها كارمون راحته هر جا ميرسيم اكبر فوري براش يك جوجه يا كوبيده ميخره و ارميا...
18 دی 1393

خونه آنا

سه شنبه 9 دي ماه سال 93 از صبح رفته بوديم خونه آنا و آنا كه داشت كمدهاشو مرتب ميكرد ارميا گير داده بود كه وسايل ها رو كه ميذاريد اون بالا منم بايد بذاريد و آخر سر اكبر هم اونو گذاشت طبقه بالاي كمدها كه كمي بازي كنه ارميا و اكبر كلي با هم بازي كردن و ارميا حسابي مي خنديد و بهش خوش ميگذشت . ...
10 دی 1393

تولد آرمان يا به قول خودش شروع نوجواني آرمان

پنجشنبه 6 آذر سال 93 امسال تولد آرمان با يك هفته تاخير برگزار شد .ارميا از چند وقت پيش كلي ذوق رفتن به تولد آرمان رو داشت و غذاشو خوب ميخورد و زود ميخوابيد و هر كاري بهش ميگفتيم زود انجام ميداد كه قراره بريم تولد آرمان و شمع فوت كنن و .... آرمان بالام نوجواني ات مبارك .انشا به اميد شروع نوجوانيي سرشار از شور و اميد و موفقيت تحصيلي برايت بچه ها با برف شادي كلي شادي كردن ...
10 دی 1393

تاسوعا و عاشوراي حسيني

السلام علیک یا أباعبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین وعلى علی بن الحسین وعلى أولاد الحسین وعلى أصحاب الحسین از اول محرم اكبر ، ارميا رو شبها ميبره بيرون كه دسته ها رو ببينه وقتي هم ارميا مياد تو خونه براي من توضيح ميده كه بيرون چطور سينه زني ميكرده و پاهاشو چطور ميزده با يك شور و هيجاني تعريف ميكنه كه ديدنيه حرفهاشو نو هم حفظ كرده و خودش تو خونه با صداي بلند ميگه و دست اكبر رو هم ميگيره كه بيا دوتايي اجرا كنيم . من و اكبر دوست داريم و آرزومونه ارميا وقتي بزرگ شد اهل نماز باشه و عاشق اهل بيت خدا هم انشاا بهمون كمك بكن...
18 آبان 1393