ارمیاارمیا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

ارمیا مسافر کوچولو

آخرين روز سال 93

جمعه 29 اسفند سال 93 عصر تقريبا با كمك اكبر يك گرد گيري هم كرديم و با اين حساب از كارهاي خانه تكاني عيد هم تمام شديم و رفتيم ديدن آنا و بابا. اينم سفره هفت سين آنا كه خاله فهيمه درست كرده بود كه دستش درد نكنه . از خونه آنا كه برگشتيم اكبر ارميا رو برد حموم عيد ساعت دوازده و نيم شبه و اكبر ، ارميا رو همين الان از حموم داد تا من لباسهاشو تنش كنم . اينم سفره هفت سين خودمون كه البته اين سبزه رو مامان داده . اين سبزه رو هم خودم تو شومينه درست كردم و تازه فهميدم سبزه درست كردن مكافاتي داره براي خودش هر سال كه مامان حاضر و آماده ميده قدرشو نمي دونيم . ...
14 فروردين 1394

چهارشنبه سوري سال 93

سه شنبه 26 اسفند ماه سال 93 مطابق سالهاي قبل آنا همه رو شام دعوت كرده بود خونشون ولي امسال يك تفاوت با سالهاي قبل داشت كه تولد پارلا خانوم هم همون رو برگزار شد . تولد پارلا امسال بخاطر تولد وانيا متفاوت از سالهاي قبل شد چون آنا به خاله هانيه گفته بود كه با دو تا بچه براش سخته تولد بگيره پس بمونه شب چهارشنبه سوري كه خونه آنا برگزار بشه تا خونه خاله هانيه ريخت و پاش نشه . ارميا از چند روز قبل گفته بود براش ترقه و منور بخريم ولي وقتي رفتيم پشت بام از صداي ترقه ها ترسيد و شروع كرد به گريه كردن كه من آوردمش پايين ولي اكبر به جاي ارميا كلي كيف كرده بود و ميگفت با داداش و باجناق ها حسابي حال كرديم ) . به نام بچه ها...
14 فروردين 1394

رفتن به شهربازي

دوشنبه 18 اسفند سال 93 هوا چند روزي هست كه خيلي خوبه و بيرون هم حال و هواي عيد رو داره مخصوصا بازار كه ميريم همه دارن خريد ميكنن . من اين روزهاي آخر اسفند رو بخاطر اين شور و حال مردم خيلي دوست دارم . امروز با اكبر كمي ارميا رو برديم شهر بازي از بس اين روزا درگير كارهاي خونه تكاني اينا هستيم كه حال و هواي خودمون هم عوض شد . ...
19 اسفند 1393

بارش اولين برف زمستاني

پنجشنبه 23 بهمن سال 93 نزديكي هاي ظهر بود كه برف شروع به باريدن كرد و همه رو خوشحال كرد خصوصا بچه ها . علي و ال آي هم خونه ما بودن همه رفتن بيرون و كلي با برف ها بازي كردن . خاله فهيمه اينا وقتي اومدن دنبال بچه ها منم حاضر شدم كه منم برسونن خونه خاله هانيه برا ديدن وانيا كه ارميا با من نيومد و رفت خونه خاله فهيمه .   ...
1 اسفند 1393

تيپ مخصوص ارميا

چهارشنبه 22 بهمن سال 93 ساعت دقيقا دوازده شب بود كه ارميا داشت خودش بازي ميكرد يك مرتبه نگاه كرديم و تو اين وضع ديديمش جالب اين جاست كه ميگفت حاضر شده بره مدرسه  يك كلاه سرش يك كلاه دستش  و ... كه من و اكبر كلي خنديديم كه اين موقع شب اونم تو روز تعطيل با اين تيپ و قيافه تصور ميكرديم  ارميا رو بذارن بره مدرسه . ...
1 اسفند 1393

دنيا اومدن فرشته كوچولوامان( وانيا )

دوشنبه 20 بهمن سال 93 امروز تولد آنا بود معمولا هر سال به اين مناسبت شام ميريم بيرون ولي امسال يك مسافر كوچولو داشتيم كه دنيا اومد از صبح ارميا ميگفت پس وانيا كي مياد ؟ به زور تا عصر ارميا رو نگه داشتم اكبر كه اومد رفتيم بيمارستان وقتي وانيا رو نشون دادن ارميا آنقدر ذوق كرده بود كه نگو . درد سر موقع بيرون اومدن از بيمارستان شروع شد ارميا گريه ميكرد كه وانيا رو بدن ما ببريم خونمون به هيچ صراطي مستقيم نميشد كه اون مال ما نيست اكبر ميگفت تند تند ميارم پيش وانيا باهاش بازي كني ميگفت نه بدن ما خودمون ببريمش . ...
1 اسفند 1393

اومدن حاج عمو و خاله جون و آنا از مكه

پنجشنبه 9 بهمن سال 93 سالن مستقبلين فرودگاه سوغاتي هاي ارميا اينم كلاه حاج آقاي كوچولوي ما و مهمترين سوغاتي كه ارميا خودش سفارش داده بود كفش هاش رو پوشيده كلاهش رو گذاشته و ساعتش هم انداخته دستش و كلي خوشحاله جمعه 17 بهمن ( سالن غذا خوري ) ...
1 اسفند 1393

رفتن خونه آنا

پنجشنبه 25 دي ماه سال 93 آنا همه رو بخاطر رفتن اشان به مكه ، شام دعوت كرده بود كه بچه ها كلي با هم بازي كردن و حسابي بهشون خوش گذشت جالي الشن و آرشام واقعا تو جمع بچه ها خالي بود . ...
1 اسفند 1393