ارمیاارمیا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

ارمیا مسافر کوچولو

رفتن خونه خاله رضوان

پنجشنبه بيست شهريور سال 93 خاله رضوان زنگ زد كه پارلا از ديشب خونه ماست و قراره خود هانيه اينا هم براي نهار بيان و به من گفت كه منم با ارميا برم خونشون تا عصر كه اكبر اومد آنجا بوديم و ارميا و پارلا كلي با هم بازي كردن ...
18 آبان 1393

مرغ عشق هاي ارميا

جمعه 15 شهريور سال 93 عروسي پسر عمو بود و از ظهر تا ده شب تو مراسم بوديم و حسابي خوش گذشت مخصوصا  عروسي گرداني كه فوق العاده بود از آنجا كه برميگشتيم به مامان گفتم بياد خونه ما چون ارميا همش ميگفت آنا بياد خونمون و برام قصه بگه و مامان هم قبول كرد و اومد و ارميا هم چه ذوقي ميكرد كه من شب تو بغل آنا ميخوابم هاااااا نه بغل بابا و ... شنبه 16 شهريور سال 93 اكبر صبح بهم زنگ زد كه دوستش براي ارميا مرغ عشق داده و گفت عصر دوربين رو حاضر كن و موقع اومدن من از برخورد ارميا با مرغ عشق ها فيلم بگير اكبر كه رفته بود بابا رو هم بياره خونمون دوتايي با هم رسيدن ارميا كه رفته بود استقبالشون وقتي مرغ ها رو ديد آنقدر ذوق كرده بود كه نمي دونست چكار...
18 شهريور 1393

اومدن خاله هانيه اينا

دوشنبه دهم شهريور سال 93 خاله هانيه زنگ زد كه كمي بيحاله بخاطر بارداريش ، كه من رفتم خونشون و ديدم آبجي رضوان هم از مدرسه رفته آنجا ( البته آبجي رضوان شب هم بخاطر مريضي پارلا كه مسموم شده بود و سرم بهش زده بودن آنجا بوده )كه بعد از ظهر همگي رفتيم مراسم چهلم خاله بابا و از آنجا ما برگشتيم خونه و خاله هانيه اينا رفتن براي پارلا چادر مسافرتي بخرن كه از آنجا هم يك سر اومدن خونه ما و ارميا و پارلا كلي با چادر بازي كردن ...
18 شهريور 1393

رفتن خونه خاله هانيه

دوشنبه 9 شهريور سال 93 عصر كه عموجان چشمهاشو عمل كرده يك سر رفتيم ملاقاتش كه دختر عمو چند تا توپ رنگارنگ آورد و به ارميا داد از صبح هر جا رفتيم تو دستشه و شب هم همه رو چيده بود كنارش و با اونا خوابيده بود اينجا هم باز اون توپها داخل نايلون هستند . وسط كوچه گير داده بود ميخوام اين مجسمه رو بشورم تا تميز شه ...
11 شهريور 1393

تولد اكبر

شنبه هشت شهريور تولد اكبر بود كه خواستم سورپرايزش كنم و براش تولد بگيرم كه چون جمعه داداش برنامه كوه داشت براي همين به پيشنهاد آبجي رضوان قرار شد پنجشنبه شش شهريور اين مراسم رو بگيريم و خريد كيك و خريد كادوي تولد رو گذاشتم به گردن آقا وحيد و هانيه كه واقعا زحمت كشيدن و دستشون درد نكنه عصر اكبر كه از سر كار اومد گفتم بره خونه مامان تا فرصتي براي تزيين خونه داشته باشيم عصر مراسم تعزيه خاله بابا هم بود كه اكبر ما رو برد و از آنجا رفت خونه مامان كه من هم عمه رو هم با خودم آوردم خونمون . اكبر وقتي حدود هشت اومد و داخل خونه شد دست زديم و تولد مبارك بهش گفتيم و بعد از شام هم مراسم كيك و كادو و رقص بود . ...
11 شهريور 1393

خاطرات دهه آخر مرداد سال 93

سه شنبه 21 مرداد سال 93  حدود يازده شب ارميا رو برديم پارك كه تو شهر بازي جاي سوزن انداختن نبود حدود يك ساعت آنجا بوديم و رفته رفته به تعداد بچه هايي كه مي اومدن اضافه ميشد به اكبر ميگفتم بچه هم بچه هاي قديم ساعت ده مي خوابيديم الان دوازده شبه سر سوار شدن به سرسره و تاب بايد كلي منتظر باشن . اكبر اومد سر دستگاههاي ورزشي كه ارميا هم سرسره رو ول كرد و بدو بدو اومد پيش اكبر پنجشنبه 23 مرداد كه خونه دختر خاله دعوت بوديم، چون تولد آبجي رضوان هم بود يك قوطي شيريني خريديم و آنجا يك تولد كوچيك هم براي آبجي رضوان گرفتيم سه شنبه 28 مرداد خونه آبجي رضوان دعوت بوديم براي مهموني هاي دوره اي با خاله و دختر خاله ها كه صبح موق...
11 شهريور 1393

گربه كوچولو

جمعه 17 مرداد سال 93 ديروز كه خونه دختر خاله بوديم علي يك گربه كوچولو از محوطه اشان پيدا كرده بود كه امروز فهيمه بهم زنگ زد كه ارميا رو آماده كن آقا جمال داره مياد دنبالش ببره تا ارميا اون گربه كوچولو رو ببينه ارميا تا عصر آنجا بود و هر وقت اكبر زنگ ميزد كه بره دنبالش ارميا حتي حاضر نميشد تو تلفن باهاش حرف بزنه چه برسه كه بياد خونه فهميه ميگفت ارميا اصلا نزديك گربه نميشد و كمي ازش ميترسيد ولي وقتي اومد خونه جو گير شده بود و به ما ميگفت بريم اون گربه رو بياريم خونمون و فهيمه اينا كه با سرنگ به گربه شير ميدادن ارميا فكر كرده بود دارن بهش آمپول ميزنن شايد براي همين ميگفت بياريم خونمون كه دلش براش ميسوخت . ال آي شجاعتش بيشتره ...
21 مرداد 1393

رفتن به شاه گلي

دوشنبه 13 مرداد سال 93 ديروز كه تو راه برگشت از مشهد به تبريز بوديم مامان زنگ زد و براي امشب شام همه رو دعوت كرد .براي همين امروز حدود شش و نيم رفتيم شاه گلي و خيلي خوش گذشت دست مامان درد نكنه داداش اينا هم كه تبريز بودن يك صفاي ديگه اي داشت و يك عكس يادگاري از كل نوه ها گرفتيم . داداش اينا فردا صبح برميگردن نوشهر ...
21 مرداد 1393

سفرنامه مشهد

جمعه 3 مرداد سال 93 بعد از خواندن نماز ظهر حركت كرديم تا روزه امان قضا نشود و موقع افطار تو جاده خلال اسالم بوديم و افطار كرديم. اكبر ارميا رو بعد از افطار برده بود شهربازي و سوار هواپيما و ... كرده بود و  اينجام منتظره وسايل ها رو جمع كنيم و راه بيافتيم . شنبه 4 مرداد سال 93 بندر انزلي شنبه 4 مرداد حدود ساعت دو ظهر رسيديم خونه داداش اينا و بعد از يك دوش گرفتن و غذا خوردن رفتيم كنار دريا تا بچه ها كمي بازي كنن كه به نام بچه ها و به كام باباها شد اكبر و داداش و آقا محمد افتادن تو آب و شنا كردن و ... دوشنبه 6 مرداد سال 93 عصر رفتيم موزه نادر شاه كه ديديم ساعت شش درها رو بستن . ارميا هم راحت نشس...
13 مرداد 1393

عوض شدن برنامه تولد ارميا

پنجشنبه 2 مرداد سال 93 از خيلي وقت پيش قرار بود كه آخرين جمعه رمضان كه تولد ارميا هم ميشد همه افطار بيان خونه ما و ما هم كيك بخريم و كلي كارهاي ديگه كه يك مرداد عصر اكبر گفت با آبجي رضوان اينا بريم مشهد كه اگه قسمت بشه نماز عيد فطر تو حرم امام رضا باشيم و اينطوري شد كه كل برنامه هاي ما عوض شد و دوم مرداد كارهاي مسافرت رو ميكردم و ارميا هم كمكم ميكرد . آوردم گردو بشكنم ارميا از دستم گرفت و شروع بكار شد البته ناگفته نماند با هر ضربه پوست هاي گردو پرت ميشد اين طرف و آن طرف و خود گردو هم كاملا له ميشد نزديك يك ماه ميشه كه براي ارميا اسكوتر خريديم ولي نگه داشته بوديم كه تو مراسم تولدش بديم كه با عوض شدن برنامه آورديم و داديم ...
3 مرداد 1393