ارمیاارمیا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

ارمیا مسافر کوچولو

رفتن به اردوگاه الغدیر فتح آباد

جمعه 12 ارديبهشت سال 93 آبجي رضوان مثل هر سال به مناسبت روز معلم همه رو براي ناهار دعوت كرده بود و اين بار پيشنهاد داديم بريم بيرون و قرار شد بريم اردوگاه الغدير . جالب بود تا رسيديم اونجا ياد دوران نوجواني خودم افتادم كه از طرف مدرسه يا كانون به اردو مي بردمون واقعا يك حس عجيبي داشتم .ياد باد آن روزگاران ياد باد دست آبجي رضوان درد نكنه سنگ تموم گذاشته بود . خيلي به ما خوش گذشت مخصوصا به بچه ها كه كلي بازي كردن و شيطنت و آب بازي . ارميا چند تا از اسباب بازي هاشو ريخته تو كيسه و هر جا ميريم با خودش ميبره دايي ناصر براي همه بلال خريده بود كه بچه ها با كمك خود دايي ناصر كباب كردن . دست دايي ناصر درد نكنه كه همه...
13 ارديبهشت 1393

رگ به رگ شدن گردن ارمیا

جمعه ٥ اردیبهشت سال ٩٣ صبح اکبر مطابق هر هفته میرفت برای صبحانه نان بخره که ارمیا هم چون زودتر از هر روز بیدار شده بود اکبر اون رو هم با خودش برد نانوایی ، که آنجا از روی صندلی که نشسته بودن وقتی خواسته بود بیاد پایین طوری افتاده بود که گردنش رگ به رگ شده بود ( ارمیا خیلی بچه محتاطی هست ولی نمی دونم چطور شده بود )وقتی رسیدن خونه دیدم تو بغل اکبره و اصلا حال نداره و همش هم میگه گردنم درد میکنه با اکبر بردیم دکتر ( کلینیک هفت تیر سر کوچه امان ) شربت و قرص دادن . ما هم عصر بردیمش یک سر خونه خاله فهیمه کمی با ال آی بازی کرد بعد هم بردیم خونه خاله هانیه کمی هم با پارلا بازی کرد تا کمی دردش رو فراموش کنه . همش از صبح گردنش رو ...
12 ارديبهشت 1393

رفتن به پارک منظریه

پنجشنبه ٤ اردیبهشت سال ٩٣ ظهر با آبجی رضوان و فهیمه هماهنگ کردیم بعد از ظهر بچه ها رو ببریم پارک و به شیوا هم ( دوست خوبم ) زنگ زدم که اونم با پینار بیاد . بچه ها کلی بازی کردن و حسابی بهشون خوش گذشت . ارمیا که عاشق توپه با دیدن این همه توپ کلی ذوق کرده بود   ...
6 ارديبهشت 1393

روز مادر

یکشنبه ٣١ فروردین سال ٩٣ مصادف بود با روز مادر مادر نمیتوانم کلامی در مورد اش بنویسم و عاجزم فقط از خداوند میخواهم که خـدایا بالاتر از بهشت هم داری..؟ برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم روزت خجسته، لبانت پر ز خنده و دلت شاداب و سرزنده باد مادرم . . . مطابق همیشه مامان زحمت کشیده بود و همه رو برای شام دعوت کرده بود و خاله فهیمه هم که کلاس داشت، من رفتم ال آی و علی رو هم برداشتم و باهم رفتیم خونه مامان و تو راه هم چند تا عکس از بچه ها در میدان قونقا انداختم .   ...
1 ارديبهشت 1393

بازی با اسباب بازیها

شنبه ١٦ فروردین سال ٩٣ ارمیا که حسابی بچه بابایی هست بعد از چند روز تعطیل که اکبر میخواست سرکار بره حسابی مونده بودم که ارمیا بی تابی اکبر رو قراره بکنه ، برای همین از صبح که بیدار شده بود اسباب بازیهای قدیمی اش رو که چند وقت بود جمع اشان کرده بودم رو آوردم ریختم جلوش و ارمیا هم که خیلی وقت بود اونا رو ندیده بود براش تازگی داشت و حسابی باهاشون بازی کرد و فقط سه بار بهونه اکبر رو گرفت وگریه کرد که اونم با صحبت تلفنی با اکبر و وعده های اکبر برای خرید تنقلات به ارمیا حل شد . ...
16 فروردين 1393

سیزده بدر سال 93

چهارشنبه ١٣ فروردین سال ٩٣ هوا که چند روزه حسابی سرد و بارونی بود قرار گذاشتیم برعکس سالهای قبل امسال یک جای نزدیک بریم که اگه هوا سرد شد زود برگردیم خونه . برای همین رفتیم پارک مرخونی سردرود که قبلا چند بار هم با خواهرها و مامان اینا رفته بودیم. آنجا یاد دوران مجردی که با همکارام رفته بودیم افتادم و بعد اون یاد اوایل عقدمون که چند بار غروب با اکبر دوتایی رفته بودیم و حسابی خوش گذشته بود یادباد آن روزگاران یاد باد قربون خدا برم که برعکس روزهای اخیر امروز هوا کاملا بهاری بود  و برای همین بچه ها کلی بازی کردن و حسابی بهشون خوش گذشت  پارلا در حال تقسیم کردن تنقلات در داخل چادر  ارميا سرشو از تو چادر بير...
15 فروردين 1393

مسافرت نوروزی سال 1393

٥ شنبه ٢٩ اسفند ٩٢ بعد از نماز صبح حرکت کردیم و سال تحویل به لطف خدا رسیدیم حرم . اونجا برای همه عزیزانمون دعا کردیم و خواستیم سال خوبی برای همه باشه . واقعا حس معنوی خوبی داشتیم .قربون خدا برم که قسمت کرد سال تحویل تو حرم باشیم . مسافرت اين سري امان به اصفهان و قم كاملا متفاوت با سري هاي قبل بود چون اين دفعه ارميا هم بود و براي اولين بار ارميا رو برديم قم و اصفهان و شيراز - ارميا از وقتي دنيا اومده دو تا عيد گذشته كه عيد اول فومن و عيد دوم نوشهر خونه داداش اينا بوديم . جمعه یک فروردین ٩٣ حرم حضرت معصومه  بعد از ظهر - جمکران - برای نماز جماعت مغرب رفته بودیم شنبه دوم فروردین - اصفهان سی و سه پل - که بر ح...
29 اسفند 1392

چهارشنبه سوری

سه شنبه ٢٧ اسفند سال ٩٢ همگی خونه آنا دعوت بودیم برای برگزاری مراسم چهارشنبه سوری که خیلی خوش گذشت و از روی آب و آتیش پریدیم و کلی خندیدیم . مخصوصا به بچه ها خیلی خوش گذشت . شب ساعت ١٢.٥ برگشتیم خونه . اینم ارمیا خان با سبزه ای که آنا برای سر سفره هفت سین درست کرده امروز ارمیا از طرف خاله ها هم ، به مناسبت چهارشنبه سوری کادو گرفت .این بلوز بعلاوه کادوی نقدی. اینم آخرین مطالب از سال ٩٢ بود که گذاشتم . انشا ا.. سال جدید سال خوبی برای همه باشه . عیدتون پیشاپیش مبارک ٥ شنبه ٢٩ اسفند قراره ساعت ٥ حرکت کنیم به طرف قم که انشا.. اگر قسمت باشه سال تحویل ساعت ٢٠:٢٧:٠٧ تو حرم باشیم .دایی نادر اینا ه...
27 اسفند 1392

کمک در کارهای خونه تکانی عید

٥ شنبه ٢٢ اسفند سال ٩٢ صبح با ارمیا رفتیم خونه مامان ، سر راه برای ارمیا یک جفت دمپایی هم خریدم البته نه برای اینکه لازم داشت فقط برای شکل روی دمپایی ها که ارمیا عاشقشونه خواستم کمی به مامان در خونه تکانی عید کمک کنم که ارمیا زودتر از من دست بکار شده بود ( دو شبه بارون می باره و هوا واقعا عالیه ) ...
22 اسفند 1392