ارمیاارمیا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

ارمیا مسافر کوچولو

دوچرخه سواری

سه شنبه ٢٠ اسفند سال ٩٢ شب ساعت ده من و اکبر دیدیم ارمیا برای اولین بار خودش دوچرخه اش را پدال میزنه و حرکت میکنه . معمولاً می نشست روی دوچرخه و یکی هم اونو سواری میداد. خیلی خوششمون اومد که خودش تنهایی پدال میزنه و حرکت میکنه .برای خود ارمیا هم جالب بود. ...
21 اسفند 1392

خونه خاله هانیه

جمعه ١٦ اسفند ٩٢ یک سر رفته بودیم خونه خاله هانیه ، پارلا و آقاوحید پایین محوطه بودن و پارلا خانوم داشت تو این هوای خوب دوچرخه سواری میکرد ارمیا هم با یک حسرتی پارلا رو نگاه میکرد که دلمون براش سوخت . دوست داشت الان دوچرخه اونم بود و با پارلا دوچرخه سواری میکرد . ...
16 اسفند 1392

اصلاح موی سر

چهارشنبه ١٤ اسفند ٩٢ عصر با اکبر برای خرید عید رفته بودیم بیرون که برگشتنی دیدیم اون سلمونی که بابا همیشه میره، سرش خلوته تصمیم گرفتیم ارمیا رو ببریم اصلاح . البته قبل این سه بار اکبر خودش برده بود و دست از پا درازتر برگشته بود . این دفعه من و اکبر با هم بردیم و دوتایی نگهش داشتیم و آقای سلمونی بیچاره هم به زور کمی کوتاه کرد ولی آنقدر ارمیا گریه کرد که تا نیمه شب اکبر میگفت از ناراحتی دیدن گریه ارمیا حالم بده .( آخه این ارمیای ما حسابی بابایی هست و اکبر هم متقابلا همین احساسو بهش داره ) ...
16 اسفند 1392

خرید ماهی قرمز عید

چهارشنبه ١٤ اسفند ٩٢ مامان زنگ زد برم خونشون ،که سر راه برای ارمیا دو ماهی قرمز گرفتم که باهاشون بازی کنه . بیچاره ماهی ها که آقای فروشنده تو یک نایلون انداخته بود و دست ارمیا داده بود تا برسیم خونه آنا خدا میدونه چی کشیدن نایلون رو طوری رو هوا می چرخاند که انگار نه انگار دو تا ماهی اون تو هست و وقتی هم رسیدیم تو یک ظرف بزرگ انداختمشون و رفتم سراغ آشپزی که دیدم ارمیا صدام میکنه وقتی برگشتم دیدم یک ماهی تابه سیب زمینی که سرخ کرده بودم برای روی ماکارونی همه اشان را ریخته تو آب ماهی ها و به من میگه مامان تمام شد دوباره بپز . آب ماهی ها پر از چربی شده بود دیدم اگه ماهی ها رو بیاریم خونه ارمیا زجر کششان میکنه که مجبور شدیم بذاریم خونه آنا...
14 اسفند 1392

تولد پارلا جان

4 شنبه 7 اسفند از صبح رفته بوديم خونه خاله هانيه ، آبجي رضوان و فهيمه اينا هم اومدن و تا شب اونجا بوديم. 5شنبه 8 اسفند عصر با اكبر رفته بوديم بازار براي خريد كه ارميا با ديدن شلوغي بازار، به خاطر عيد و سر و صداي دست فروشها متعجب شده بود .قيافش ديدن دشت جمعه 9 اسفند سال 92 تولد پارلا یازده اسفنده ولی به خاطر اینکه روز تعطیل باشه و فرصت کافی برای برگزاری مراسم تولد باشه هانیه اینا گفتن ٩ اسفند که جمعه هست برگزار گنیم . اکبر داشت عکس می انداخت گفتم به بابا بخند ارمیا هم این شکلی خندید لبخند تو خلاصه خوبیهاست               &nbs...
11 اسفند 1392

شاهکار مامان

چهارشنبه ٢٣ بهمن 92 ارمیا حوصله اش سر رفته بود بردمش حمام تا کمی آب بازی کنه بعد جوگیر شدم و قیچی و شانه آوردم و موهاشو کوتاه کردم . اکبر که بیرون بود وقتی اومد متعجب شد و فرداش که خواهر ها دیدن همه سرزنشم کردن که چرا ارمیا رو اینطور کردی . قبل از شاهکار مامان بعد از شاهکار مامان ...
23 بهمن 1392

مهموني ها

جمعه ١٨ بهمن سال ٩٢ رفتیم خونه آنا و خاله هانیه اینا هم اومدن و شام رو با هم خوردیم و یعد از کمی خاله فهمیه اینا و آبجی رضوان اینا که با هم رفته بودند برای خرید هم اومدن و با هم بودیم و خوش گذشت و ما شب خونه آنا موندیم و پارلا هم به هوای ما موند و شب کنار من خوابید و منم قصه براش خاطرات کودکی من و مامانشو براش گفتم و خوابید . شنبه ١٩ بهمن سال ٩٢ شب اکبر اومد دنبالمون و طبق قرار قبلی رفتیم خونه خاله فهیمه و شب آنجا ماندیم .چون صبح امتحان داشتم و قرار شد فهیمه پیش ارمیا باشه . یکشنبه ٢٠ بهمن تولد آناست که قرار بود شام بریم بیرون ولی بخاطر درسهای علی و آرمان موکول شد به ٥ شنبه شب . صبح ٨.٥ هانیه اومد دنبالم و دوتایی رفتیم امتحان و ب...
23 بهمن 1392

تولد آنا جون

یکشنبه ٢٠ بهمن تولد آنا بود ولی بخاطر درسهای علی و آرمان موکول کردیم به ٥ شنبه ٢٤ بهمن . همگی رفتیم بیرون شام خوردیم و بعد هم به پیشنهاد آبجی رضوان رفتیم خونشون و حسابی خوش گذشت . ارمیا به معنی واقعی رفته خونه خاله ( قربون اون زیر پیرهنی مردونت ) امروز بخاطر سرما خوردگیم اصلا حال نداشتم که هانیه اومد و ارمیا رو برد خونشون تا کمی استراحت کنم و عصر حدود ساعت ٦.٥ برگشت و حسابی با پارلا بازی کرده بود . ...
20 بهمن 1392

ارميا موزیسین ميشود

چهارشنبه 16 بهمن سال 92 قرار بود خاله هانيه اينا بيان دنبالمون بريم بيرون و من هم ارميا رو حاضر كردم ،ديدم تا اومدن هانيه اينا حوصله اش سر رفته گيتار اكبر رو بهش دادم تا سرگرم بشه . ارميا هم چه حسي به خودش گرفته بود و انگار سالهاست موزیسینه. قربون اون قد و بالات كه اندازه نصف گيتاري ...
16 بهمن 1392

رفتارها

شنبه ٥ بهمن سال ٩٢ عصر ارمیا که کنارم نشسته بود یک دفعه گفت مامان امیش تو چشمای تو هست و این موضوع که خودش رو تو چشمام می دید براش خیلی جالب بود و بدو بدو رفت پیش اکبر که داشت با کامپیوتر کار میکرد گفت بابا منو نگاه کن ببینم امیش تو چشمای تو هم هست ؟ (البته ارمیا رو امیش صدا می کنیم و اونم به خودش امیش میگه) . یک بدی که داره اینه که وقتی بیرون میریم همش میخواد تو بغل باشه و ما هم نمی تونیم زیاد بغلش کنیم و برای همین مجبوریم یا بیرون نریم یا با ماشین بریم و پیاده روی و خرید رو کلا کنسل کردیم. ارمیا دیگه بزرگ شده تو کارای خونه هم خیلی کمکم میکنه .علاقه زیادی به آشپزی داره هر چی ظرف و ظروف و قابلمه و کفگیر این...
5 بهمن 1392