ارمیاارمیا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

ارمیا مسافر کوچولو

مشهداردهال - آستان مقدس حضرت علی بن محمد الباقر علیه السلام

دوشنبه سوم فروردين سال 94 صبح از قم حركت كرديم و وقتي رسيديم كاشان هوا كلا عوض شد حتي برف هم باريد ما كه داشتيم ميرفتيم نهار رو تو آبشار نياسر بخوريم ديگه مجبور شديم برگرديم . فقط از پايين آبشار گلاب و عرقيات خريديم و برگشتيم يادش بخير چند بار قبل كه اومديم آبشار همه خانواده با هم بوديم ولي امسال فقط ما و آبجي رضوان اينا اومديم . با ديدن آبشار ياد خاطرات قبل افتادم . ياد باد آن روزگاران ياد باد اينم ديگ هاي گلاب گيري كه خيلي برامون جالب بود . اين بار تماس گرفتيم كه از كاشان براي نماز جماعت ظهر بريم مشهداردهال - آستان مقدس حضرت علی بن محمد الباقر علیه السلام يك طوفاني بود كه نگو و نپرس . من فقط يك بار رفته بو...
14 فروردين 1394

آغاز سال 1394 هجري شمسي

شنبه يك فروردين 94 لحظه تحويل سال ساعت 2 و 15 دقيقه و 11 ثانيه امسال باز به اصرار اكبر راهي مسافرت شديم تا لحظه آخر قانع كرده بودمش كه امسال تبريز باشيم و بريم ديدن فاميل ها صله رحم ولي با خنده ميگفت آخرش ميريم مسافرت تو حالا نگاه كن ! و درست هم همون طور شد روز آخر با آبجي رضوان اينا هماهنگ كرد كه صبح بعد از نماز راه بيافتيم يك فروردين آخر وقت رسيديم قم . دوم فروردين سال 94- جمكران من عاشق جمكرانم واقعا هر قدر برم باز هر سري برسم مسجد جمكران دلم يك جوري ميشه نماز ظهر رو تو جمكران خونديم و بعد رفتيم كمي سوغاتي خريديم . در قم حسابي باران مي باريد ولي خوشبختانه براي نماز جماعت باران قطع شد و تو حرم ه...
14 فروردين 1394

آخرين روز سال 93

جمعه 29 اسفند سال 93 عصر تقريبا با كمك اكبر يك گرد گيري هم كرديم و با اين حساب از كارهاي خانه تكاني عيد هم تمام شديم و رفتيم ديدن آنا و بابا. اينم سفره هفت سين آنا كه خاله فهيمه درست كرده بود كه دستش درد نكنه . از خونه آنا كه برگشتيم اكبر ارميا رو برد حموم عيد ساعت دوازده و نيم شبه و اكبر ، ارميا رو همين الان از حموم داد تا من لباسهاشو تنش كنم . اينم سفره هفت سين خودمون كه البته اين سبزه رو مامان داده . اين سبزه رو هم خودم تو شومينه درست كردم و تازه فهميدم سبزه درست كردن مكافاتي داره براي خودش هر سال كه مامان حاضر و آماده ميده قدرشو نمي دونيم . ...
14 فروردين 1394

چهارشنبه سوري سال 93

سه شنبه 26 اسفند ماه سال 93 مطابق سالهاي قبل آنا همه رو شام دعوت كرده بود خونشون ولي امسال يك تفاوت با سالهاي قبل داشت كه تولد پارلا خانوم هم همون رو برگزار شد . تولد پارلا امسال بخاطر تولد وانيا متفاوت از سالهاي قبل شد چون آنا به خاله هانيه گفته بود كه با دو تا بچه براش سخته تولد بگيره پس بمونه شب چهارشنبه سوري كه خونه آنا برگزار بشه تا خونه خاله هانيه ريخت و پاش نشه . ارميا از چند روز قبل گفته بود براش ترقه و منور بخريم ولي وقتي رفتيم پشت بام از صداي ترقه ها ترسيد و شروع كرد به گريه كردن كه من آوردمش پايين ولي اكبر به جاي ارميا كلي كيف كرده بود و ميگفت با داداش و باجناق ها حسابي حال كرديم ) . به نام بچه ها...
14 فروردين 1394

رفتن به شهربازي

دوشنبه 18 اسفند سال 93 هوا چند روزي هست كه خيلي خوبه و بيرون هم حال و هواي عيد رو داره مخصوصا بازار كه ميريم همه دارن خريد ميكنن . من اين روزهاي آخر اسفند رو بخاطر اين شور و حال مردم خيلي دوست دارم . امروز با اكبر كمي ارميا رو برديم شهر بازي از بس اين روزا درگير كارهاي خونه تكاني اينا هستيم كه حال و هواي خودمون هم عوض شد . ...
19 اسفند 1393

بارش اولين برف زمستاني

پنجشنبه 23 بهمن سال 93 نزديكي هاي ظهر بود كه برف شروع به باريدن كرد و همه رو خوشحال كرد خصوصا بچه ها . علي و ال آي هم خونه ما بودن همه رفتن بيرون و كلي با برف ها بازي كردن . خاله فهيمه اينا وقتي اومدن دنبال بچه ها منم حاضر شدم كه منم برسونن خونه خاله هانيه برا ديدن وانيا كه ارميا با من نيومد و رفت خونه خاله فهيمه .   ...
1 اسفند 1393