ارمیاارمیا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

ارمیا مسافر کوچولو

ارميا موزیسین ميشود

چهارشنبه 16 بهمن سال 92 قرار بود خاله هانيه اينا بيان دنبالمون بريم بيرون و من هم ارميا رو حاضر كردم ،ديدم تا اومدن هانيه اينا حوصله اش سر رفته گيتار اكبر رو بهش دادم تا سرگرم بشه . ارميا هم چه حسي به خودش گرفته بود و انگار سالهاست موزیسینه. قربون اون قد و بالات كه اندازه نصف گيتاري ...
16 بهمن 1392

رفتارها

شنبه ٥ بهمن سال ٩٢ عصر ارمیا که کنارم نشسته بود یک دفعه گفت مامان امیش تو چشمای تو هست و این موضوع که خودش رو تو چشمام می دید براش خیلی جالب بود و بدو بدو رفت پیش اکبر که داشت با کامپیوتر کار میکرد گفت بابا منو نگاه کن ببینم امیش تو چشمای تو هم هست ؟ (البته ارمیا رو امیش صدا می کنیم و اونم به خودش امیش میگه) . یک بدی که داره اینه که وقتی بیرون میریم همش میخواد تو بغل باشه و ما هم نمی تونیم زیاد بغلش کنیم و برای همین مجبوریم یا بیرون نریم یا با ماشین بریم و پیاده روی و خرید رو کلا کنسل کردیم. ارمیا دیگه بزرگ شده تو کارای خونه هم خیلی کمکم میکنه .علاقه زیادی به آشپزی داره هر چی ظرف و ظروف و قابلمه و کفگیر این...
5 بهمن 1392

اولین تعریف خواب ارمیا

شنبه ٢٨ دی ماه سال ٩٢ ارمیا از خواب که بلند شد صدام کرد و یک گوشه از خونه رو نشونم داد(جلوی شومینه ) و گفت مامان من اونجا خوابیده بودم و کلاغها منو خوردن و منم ترسیدم . چقدر هم با مزه خواب ترسناکشو تعریف میکرد منم زنگ زدم با همان لحن به اکبر و آنا هم تعریف کرد .  
28 دی 1392

لاله پارک

چهارشنبه ١٨ دی ماه سال ٩٢ که سالگرد ازدواچ‌ آبجی رضوان اینا هم بود با هم رفتیم لاله پارک . به ارمیا کلی خوش گذشت با تنقلات و ماشینی که حاج عمو براش خریده بو.د . ...
18 دی 1392

رفتن خونه خاله فهیمه

پنجشنبه - دوازده دی ماه سال 92 صبح رفتیم خونه برادر زاده آقا محمد به مناسبت آخر صفر و شهادت امام رضا مراسم داشتند و ارمیا هم پیش اکبر بود و دوتایی رفته بودن خیابون گردی .و بعد از مراسم هم رفتیم خونه پسر خاله آقا محمد که پسرشون تو کربلا فوت کرده . بعد از آنجا که اکبر اومد دنبالمون و هانیه رو وقتی رسوند خونشون ارمیا باهاش رفت و هر کاری کردم نیومد خونه خودمون تا عصر که اکبر رفت و آوردش . جمعه هم 13 دی ماه رفتیم خونه خاله فهمیه و این عکسها رو تو محوطه خونشون انداختیم .     ...
12 دی 1392

کمک در کارهای خونه به مامان

جمعه 6 دی ماه سال 92 ارمیا به آبجی رضوان که بهش زنگ زده بودم گفت میخوام بیام پیش شما و برای همین عصر آبجی رضوان اینا اومدن دنبالش و بردنش بیرون و به ارمیا خیلی خوش گذشته بود طوری که فرداش با یک لحن کاملا مدعیانه میگفت چرا امروز مامان جون اینا نمی آن منو ببرن . این آب نبات هم جزء تنقلاتی هست که دیشب آبجی اینا براش خریدن . برای ارمیا که لواشک درست کرده بودم معمولا هر سری داخل سینی ها میریزم که خشک بشن ولی این سری به پیشنهاد آبجی رضوان روی سفره پهن کردم که زودتر خشک بشه و برای همین ارمیا نمی دونست که رو سفره لواشکه و کاری باهاش نداشت و وقتی به من گفت براش لواشک درست کنم ( البته به جای واژه درست کردن میگه لواشک بپز)و منم گفتم اوناها...
6 دی 1392

شب یلدا

جمعه 29 آذر آبجی رضوان مراسم عزاداری امام حسین داشت بچه ها رو گذاشتیم پیش باباهاشون خونه خاله فهیمه . شنبه صبح اکبر منو برد خونه مامان و عصر هم بقیه آمدند و شب یلدا دور هم بودیم و خوش گذشت مخصوصا که خانواده خواهر شوهر آبجی رضوان هم آمده بودن و با اونا بودن بیشتر برامون لذت بخش بود.  مطابق رسم هر ساله آخر سر آبجی رضوان هم یک فال حافظ باز کرد و این غزل اومد سالها دل طلب جام جم از ما میکرد              آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد ...
29 آذر 1392